چیزی مرا رنج میدهد. نمی دانم ترکش های عشقی بی پاسخ است یا نرسیدن به آرزوی که دارم . سعی می کنم که خودم را درمان کنم سعی می کنم از تمام منطق ام و از تمام دانسته هایم استفاده کنم که شاید راهی به بیرون پیدا کنم . در پی یافتن چیزی هستم که خودم را و جهان خودم را تعریف کند
حس می کنم بارقه هایی در تاریک روشنای ذهنم مدام خود را نشان می دهد ولی خیالی است در دوردست و هنوز شک دارم که سراب است یا روشناییی دریاچه ای که آرامم می کند. دوست دارم فکر کنم فقط فکر کنم فکر فکر فکر . این روزها دوباره به گذشته برگشته ام به چیزهایی که باور داشتم هستم . نه چیزهایی که دیگران از من می خواهند.
* * *
کاش با من مهربان تر بود
بحث ام این نیست که کدام یک از ما درست می گوییم که اگر بنده قائل به این باشم که حقیقت را فقط من می دانم و می گویم که باز وارد همان دور باطل شده ام که خود از آن گریزانم . بحث این است که من اعتقاد دارم به اینکه دیگران لااقل با قسمتی از حقیقت روبرو هستند. هیچ اعتقادی ندارم به اینکه چون قرآن چیزی را گفته است . پس حجت عقلی می شود و با استفاده از آن می توان هر دلیل عقلی را محکوم کرد. متاسفانه دوست ما دچار یک سیستم خود اثبات گر است که تنها دلیل وجودی اش را از خودش می گیرد در حالی که این یک دور باطل است که ما بخواهیم خدا را از طریق دین یا قرآن اثبات کنیم بعد با استفاده از قرآن قرآن را دلیل کنیم. و در آخر دوباره با استفاده از آمیزه های که خود دین به ما می دهد خدایی دیگر گون خلق کنیم .
نمی خواهم مجادله کنم تنها حرفم این است وقتی کسی به راحتی آب خوردن دیگران را به کفر و الحاد متهم می کنند. نمی توان از او انتظار منطق داشت
این را نمی دانیم (( حقیقت چیست))
پس ما می دانیم چیزی وجود دارد ولی نمی دانیم آن چیز چیست . خب حالا چطور می دانیم که آن چیز وجود دارد . آن هم معلوم است چون اگر نباشد نمی شود . یعنی باید حتما باشد .
یعنی بدون وجود حقیقت دیگر همه چیز پا در هوا است و این با خیلی از چیزها متناقض است . با هستی من و با هستی جهان . پس می پذیریم حقیقتی وجود دارد. اما چرا می پذیریم . نمی دانیم .
این پذیرش سرآغازی می شود بر پذیرش چیزهای دیگر . خوب تو حقیقت را پذیرفته ای پس می توانی بپذیری که این حقیقت آن چیزی است که من می گویم . نیازی به دلیل ندارد چون تو بدون دلیل پذیرفته ای که حقیقت وجود دارد ((بدون دلیل اثباتی))
و از همین جاست که من حقیقت ام شروع می شود .........
(چنین گفت زرتشت )
بعضی وقت ها از این که می توانی بگویی و از اینکه می توانی فکر کنی بدت می آید. به اینکه هر کس به خودش جرئت می دهد درباره هر چیز نظر بدهد و هر چیزی را رد و یا اثبات کند .
انگار هنوز یاد نگرفته ایم که اندیشیدن لااقل به اندازه کاهگل مالی فن و تخصص می خواهد و بگذاریم کسی که می تواند درست باندیشید . حرف بزند .
۲- هر چیزی تو می گویی درست است
۳- هر چیزی هر کسی می گوید درست است
۴- هیچ چیزی درست نیست
۵- کسی هست که درست می گوید
۶- هر کس در موقعیت خودش درست می گوید
به نظر شما کدام یکی از اینها واقعی هستند
مثل این است که ما همه چیز را اسم بگذاریم و بعد بخواهیم یک اسم جدید برای (( همه چیز )) بگذاریم آن وقت این (( همه چیز )) جدید را یک چیز جدید تصور کنیم
(( برای پریدن ابتدا باید خزیدن و ایستادن و راه رفتن و دویدن و رقصیدن را آموخت . پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.))
و من خوشحالم که خزنده خوبی هستم .